موزه هایی که روح دارند یادداشت ذیل در شماره هشتاد همشهری پایداری منتشر گردید که چکیده ای است از نگاه های قبلی و فعلی گلمیخ به مقوله میراث دفاع مقدس. اول اینکه: ارائه های مردمی: کافیست یک شب جمعه به یکی از گلزارهای شهدا بروید. در گلزار شهدای انقلاب و دفاع مقدس، ما با هر چهار محور فوق الذکر روبرو هستیم. این مکان، محل دفن یک شهید است یعنی جایی که در فرهنگ دینی و ملی ما محل زیارت است. دعا در آنجا مستجاب است. مهبط ملائکه است. ما و نسل های بعد از ما در آنجا حضور پیدا می کنند، درد دل می کنند و میثاق می بندند.و چون پیکر یک شهید در آن نهفته است، خود بخود دارای یک شأنیت کامل از حیث مکانی است. پس از آنکه ضریح جدید قلمکاری بر مزار اما مزاده نصب می شود، این بقعه به اداره اوقاف کاشمر منتقل می گردد. پس از چندی پدر شهید فخار از شهدای انقلاب- این بقعه را خریداری کرده و پس از پیروزی انقلاب بر مزار فرزند شهیدش نصب می کند. و باز این تقارن یعنی پیوندی نمادین میان تاریخ تشیع و فرهنگ انقلاب و شهادت در عصر ما. فکر میکنید اگر این پیشینه در اختیار دیگران بود با آن چه می کردند؟ و فکر میکنید در راستای سیاست مزار زدایی چه بر سر این نماد و میراث بی نظیر آمده؟ در حال حاضر این مزار در سیطره بتون و میلگرد اسیر گردیده و حتی خانواده نمی دانند بقعه منصوب بر آن به چه سرنوشتی دچار شده! شاید مدیزان مدبّر، این میراث گرانبها را بقیمت آهن غراضه فروخته باشند. هنرهای فوق تجسمی: هنر شهیدان البته شهادت بود. اما گاه آثاری برای ما به یادگار گذاشته اند که علاوه بر ارزش هنری آن، انتساب آن آثار به یک شهید، اعتقادات و آرمانها و زاویه نگاه او بر ارزش آن می افزاید. کوچه هایی که موزه اند: اگر یک روز که میخواهیم در راه بازگشت از محل کار مثل هر روز از خیابان اصلی به فرعی بپیچیم، مثل همیشه مسجد را رد کنیم و بعد در انتهای چند کوچه پایین تر به خانه برسیم، ناگهان متوجه شویم که ورودی اولین فرعی با زنجیر بسته شده، یک دکه نگهبانی گذاشته اند و برای ورود به کوچه بلیط می فروشند و تازه وقتی وارد می شویم ببینیم در کمرکش کوچه روی دیوار یکی از خانه ها شیشه کشیده اند و از اطراف آن را نورپردازی کرده اند و جلوی آن زنجیر طلایی یا طناب مخملی سرخ کشیده اند تا کسی به آن نزدیک نشود، شاید تازه یادمان بیاید که این خانه، خانه یک شهید است و شاید تازه متوجه شویم که دیوار نوشته روی آن آنقدر مهم است که باید به شکلی حفظ، به فضایی بهتر منتقل و برای نسل آینده از آن نگهداری شود، زیرا مادر و پدر شهید در کمال عظمت این زبان حال را بر روی دیوار نوشته اند: ((عزیزم اصغر جان، با شهادتت افتخار بزرگی نصیب خانواده ات نمودی.)) در حالی که درباره آن این جمله امام به چشم می خورد: ((اسلام به شما شهید پروران افتخار می کند.)) و این همه چیزهایی که هست! موزه هایی که روح ندارند آنچه نوشتم و شما خواندید از نگاه من روح یک موزه دفاع مقدس بود. روح را با پول نمی شود ایجاد کرد. روح را از خارج هم نمی شود وارد کرد. روح را با استیلای تکنولوژی هم نمی شود القا کرد. همان کاری که ساحران بنی اسرائیل نتوانستند که نتوانستند. مفصّل تر در همین رابطه: پیش یادداشت: خود یادداشت:
مهم نیست محمد چمنی نقاش نبوده و طراحیش قوتی نداشته. مهم این است که او آنچه را با چشم دل دیده، بارها و بارها کوچک تر کرده تا بتواند جلوی چشم ما در یک صفحه دفتر نقاشی معمولی نمایش دهد. چه بسا او مجبور بوده از چنین ابزاری استفده کند تا بعد از شهادتش دریچه ای باقی باشد تا ما به افق بلند نگاهش راه یابیم. و این می شود یکی از مصادیق هنر مردمی. من بر خلاف همیشه، نمی خواهم شرحی درباره آثار بدهم. چرا که گویا توانش را نیز ندارم تا راهی به مفاهیم آن ببرم. علت عمده ی گذاشتن این پست، کمک خواستن از شما بود برای رمز گشایی از این آثار. برداشت شما از آثار شهید چمنی: استاد مسعود نجابتی/ گرافیست/ قم: هادی حاجتمند/ مستند ساز نیشابوری: سوده/ خواهر زاده شهید / وبلاگ نویس/ مشهد: زهرا بشری موحد/شاعر و نویسنده / قم:
آرزو آقابابائیان/کارتونیست/ اصفهان: حسین آقا/ با احترام به ایشان چون امضای محفوظ گذاشته اند، امضایشان محفوظ می ماند: جواد شیخ الاسلامی/ شاعر/ مشهد محمد جواد میری/ فعال فرهنگی/ مشهد:
مریم حدادی/ وبلاگ نویس/ مشهد: آبی/ وبلاگ نویس/ مشهد: حامد امامی/ صفحه آرا/ مشهد: رضوان: وبلاگ نویس/آبادان: محمود بازدار: عکاس: هادی عرفان/معمار/مشهد: وتر/ دانشجوی گرافیک:

پدر و مادر شهید رضایی در زمین زراعیشان در روستای خورشبر، بخش بایگ، شهرستان تربت حیدریه
ما عادت کرده ایم هر وقت برای ورود به یک موزه ورودی می پردازیم و وارد آن می شویم . با حوصله و وله به در و دیوار و اشیاء موزه نگاه کنیم. جلوی هر غرفه بایستیم. فکر کنیم، سوال کنیم و به خاطر بسپاریم. و بعد اگر مقررات اجازه می دهد عکس تهیه کنیم و یا کمی هم چانه بزنیم و قانون عکاسی ممنوع را زیر سوال ببریم. و اگر متصدی موزه اجازه نداد، از عکسهایی که خود موزه تهیه کرده است خریداری نمائیم .
و نمیدانم چرا نسبت به چیزهایی که اسم موزه روی آن نیست، در چهار دیواری موزه اسیر نگشته، سیستم دزدگیر و محفظه خلاء ندارد و برای دیدن آن از ما پول نمی گیرند، انقدر بی تفاوتیم. نگاهشان هم نمیکنیم چه برسد به اینکه از آن ها عکس و نمونه تهیه کنیم و چه برسد به آنکه بخواهیم از آنان محافظت کنیم.
دوم اینکه:
همیشه کارشناسانی هستند که برابر یکسری ملاک ها تشخیص می دهند یک شیئ شرایط حضور در یک موزه را دارد یا نه. آیا میراث به حساب می آید یا نه. بودنش و باقی ماندنش فایده ای برای نسل های آینده دارد یا نه؟
حال اگر آن ملاک ها مخدوش بود و یا کارشناسان کارشناس نبودند یا مطابق یک الگوی وارداتی و غلط تربیت شده بودند و یا مدیرانی داشته باشیم که حواسشان نباشد یا خدای ناکرده دوستان نادان و دشمنان دانایی داشته باشیم که عزم محو میراث نسلهای آینده را داشته باشند، تکلیف اینهمه میراثی که نه تنها به موزه ها راه نمی یابند بلکه کسانی با جدّیت در حال تخریب آن هستند چه می شود؟
نباید ما با معیارهایی متفاوت به همه چیز دور و برمان بنگریم و مدیران رامتنبّه کنیم و افکار مخّرب را عقب بنشانیم و میراث مظلوم نسل مظلوم آینده را نجات دهیم؟
سوم اینکه:
در نگاهی اجمالی به موزه های دفاع مقدس کشورمان خصوصاً و به موزه های جنگ دنیا عموماً، میتوان فهمید که یک موزه دفاع مقدس که به تناسب تفاوت دفاع مقدس با سایر جنگها، باید با سایر موزه ها متفاوت باشد، حداقل باید از چهار خصیصه برخوردار باشد: شأنیت مکانی، اصالت اشیاء، تفاوت در ارائه و تاثیر در روایت.
در نگاه اول، مکانیت موزه است کهباید خود دارای اصالت و ارتباط با موضوع باشد. ارتباطی تاریخی یا محتوایی. بر اشیاء به نمایش گذاشته شده نیز هرچه زمان بیشتری گذشته باشد، با ارزش ترند و اعتبار بیشتری دارند. لذا ماکت ها و بازسازی ها همیشه ارزش کمتری نسبت به اشیائی دارند که متعلق به خود یک اتفاق است.
نوع ارائه نیز که بیشتر به بعد تکنیکال قضیه نظر دارد، بسیار مهم است. این ارائه است که باعث می شود ارزش یک شیئ و یا پیامی که با خود دارد برای مخاطب قابل فهم و دوست داشتنی شود. استفاده از تکنیک های هنری و رسانه ای در این مرحله بسیار به کار می آید. و بالأخره آنچه در همه جا به آن لیدر می گویند و ما به آن راوی، با تکیه بر ادبیاتی محکم و انتقال حسّ چهره به چهره یا بقولی تأثیر نفس، تیر خلاص را در انتقال میراث موجود در یک موزه رها می کند.
بااین چند مقدمه کوتاه و مختصر به دیدار چند موزه می رویم. موزه هایی که با وجود میراث فراوانی که در خود دارند، به شدت در حال تخریب طبیعی و مدیریتی است!
گلزار شهدای شهرستان فریمان که تاکنون از یکسان سازی نجات یافته است.
اگر گلزاری که شما می روید در یک آبادی دور یا یکی از قطعات نجات یافته ی بهشت زهرای تهران از بازسازی باشد، با ویترین ها و سنگ قبرهایی روبرو می شوید که آثار و یادگارهای متعدّد از شهید، دستنوشته ها و عکسهای او، آثار دست مادر و خواهر شهید، اشعار و رجزهای منتخب از سوی خانواده و بالأخره سازه ای را می بینید که به فراخور تمکّن مالی پدر شهید تهیه شده و این یادگارها را در خود دارد. اینهمه یادگار، علاوه بر اصالت ذاتی خود به شیوه های مختلفی ارائه گردیده اند. ارائه هایی مبتنی بر تکنیک های ساده و صمیمی و کاملا شخصی و دیکته نشده.
و بالأخره کافی است بر سر یک مزار بنشینید، فاتحه ای بخوانید و سر صحبت را با آنکه روبروی شماست باز کنید. خواه آن شخص مادرو پدر یا فرزند یا خواهر یا دوست و یا همرزم شهید و یا حتی دلداده به او باشد. دیگر چه چیز می خواهیم که باور کنیم ارزش گلزار شهدا- اگر خرابش نکنیم ازارزش موزه ای که میلیاردها خرجش کرده ایم، بیشتر است؟
علاوه بر آنچه گفته شد در برخورد با گلزارهای شهدا و ملاقات با سنگ مزارها، بقعه ها و ویترین ها، ما همزمان به چند موضوع ارزشمند برخورد می کنیم:
- اولاً این ارائه ها از حیث هنری اصالت و زیبایی خاص خودشان را دارند و تا حد زیادی بومی هستند.
- این نوع ارائه دارای تنوعی زیباست که بر یکسان بودن پلان قبرستان غلبه کرده و مخاطب را از سردرگمی و حس یکنواختی در می آورد.
- ویژگی های فردی و اعتقادی هر شهید را بدون هیچ واسطه ای و به شکل های مختلف روایت می کند.
- تا حد زیادی آرمان ها، سلایق و حتی موقعیت اقتصادی خانواده را نشان می دهد.
- همانطور که دفاع مقدس مردمی بود، این ارائه ها نیز مردمی است و از آفت دولتی بودن منزّه است.
- مردمی است پس به راحتی با مردم سخن می گوید و مفاهمه ای بدون واسطه با مخاطب خود دارد.
حال باید با این همه موزه ی زنده و ذیروح به اسم بازسازی عمرانی، برخوردی تخریبی کنیم؟
نمی دانم چند مورد در کشور مثل نمونه ای که من در گلزارشهدای خلیل آباد کاشمر دیده ام وجود دارد. بقعه ای فلزی سال ها بر مزار امامزاده واجب التعظیم سید مرتضی (سلام ا... علیه) در کاشمر استوار بود. این بقعه کوچک و محقر، خود یعنی یک شأنیت و اصالت بی نظیر با فرهنگ و تاریخ تشیع.
بقعه شهید فخار در گلزار شهدای خلیل آباد کاشمر قبل از تخریب
موزه شهدا- تهران
در مرکز فرهنگی خرمشهر و موزه دفاع مقدس همدان و یا موزه شهدای تهران با برخی از این آثار روبرو می شویم . اما دونکته حائز اهمیت است. اولا لزوما نباید ما به دنبال آن باشیم تا از یک شهید که از اصحاب هنر و رسانه بوده است یک اثر کلاسیک و دارای تعریف خاص هنری را به عنوان یک اثر ذی قیمت حفظ کنیم. چه بسا یک رزمنده گمنام که با یک روش غیر تکنیکی اثری خلق کرده باشد و حلول روح او و ایده و افکارش در آن اثری متفاوت و تاثیر گذار به وجود آورده باشد. ثانیا بنا نیست فقط به چیزهایی مثل خطاطی و نقاشی و گلدوزی و سوزن دوزی و .... عنوان هنر اطلاق کنیم. آیا شهیدی که دفترچه آموزش تخریب یا دیده بانی خود را با بهترین شکل ممکن صفحه آرایی دستی کرده یک اثر زیبای دفاع مقدسی به وجود نیاورده است؟ ایا شهیدی که در یک برگه ی نامه برای کوچکترهای خانواده شکلک طراحی کرده یا عنوان نامه را با خودکار تزئین کرده یا پاکت نامه خود را که حامل وصیتنامه اوست رمز گذاری نموده است اثری درخور نگهداری برای آشنایی نسل های بعد با روحیات و ذائقه رزمندگان ما خلق نکرده؟ ثالثا از این ها که بگذریم اگر هنر را به عنوان مطلق فنّ بگیریم ، چه بسا اختراعات و ابتکارات کوچک و بزرگی که از شهدا یادگار نمانده است که حاکی از خلاقیت خالق آن است. البته گاهی بعضی از آثار در تقاطع همه این ویژگی ها قرار دارند و دارای همه آن ها هستند. مانند نقاشی شهید بهروز مرادی بر روی درهای آهنی موجود در مرکز فرهنگی خرمشهر.
این نمونه ها و نمونه هایی از این دست در خانه های کشور فراوانند، و باید به خانواده هایی درود فرستاد که این آثار را تا کنون در بهترین شرایط حفظ کرده اند و به دست مدعیان حفظ امانت که تا کنون هزاران امانت به دستشان تخریب و مفقود گردیده نسپرده اند.شاید این مادران و خواهران شهدا، هنوز در انتظار یک امانتدار واقعی هستند که در شرایطی صحیح از میراث شهیدشان محافظت نماید و تا با خاطری جمع این یادگارها را به او بسپارند. اگر این آثار جایی رد ویترین موزه اشغال نکنند لا اقل می توانند در مخازن مورد محافظت اصولی قرار بگیریند.
خیابان آیت الله عبادی- مشهد
بسیارند دیوار نوشته هایی که توسط مردم نوشته شده است تا: با افتخار نشان دهند که این خانه، یک خانه شهید است. به همه دنیا بفهمانند که در جنگ پایداری خواهند کرد، تا یکدیگر را به رفتن به جبهه و تبعیت از امر امام دعوت کنند. تا جملات امام و شهیدان را نصب العین هر روز مردم رهگذر قرار دهند...و ما این همه عظمت را به جای بازسازی، رنگ زده ایم و پر از لوزی ها و مربع های زرد و آبی کرده ایم.
شاید اگر برخی صاحبخانه ها مردانگی نکرده بودند و پای شعار روی دیوارشان نیاستاده بودند، امروز همین چند دیوار نوشته هم باقی نمانده بود.
درباره این دیوارها می شد و البته هنوز هم می شود چند کار کرد. اول شناسایی و ضبط نمونه، دوم پژوهش میدانی و تدوین تاریخ شفاهی هر دیوار. مثلا اینکه این دیوار را چه کسی چه هنگامی و در چه شرایطی خلق کرده؟ چه کارکردهایی در محلّه داشته؟ چه خاطراتی از این دیوار و خالقش موجود است؟ خالق اثر کجاست و چه می کند و... سوم دسته بندی و برنامه ریزی برای ترمیم و تکنیک های احیا چهرام ترمیم آن هایی که ممکن است و پنجم انتقال دیوارهایی که دارای ویژگی های برتری نسبت به سایرین هستند به موزه. بدیهی ست برخی از دیوارها هم که از ویژگی های بسیار کمتری برخوردارند در این برنامه نخواهند گنجید. و البته زحمت بسیاری از این دیوارها را مدیران زیبا سازی شهری کشیده اند تا برای نسل های آینده مشکل احیاء و انتقال پیش نیاید!
و در پایان در هر موزه ای که تاکنون رفته ام نه چرخ خیاطی هایی را دیده ام که مادران ما در مساجد با آن ها لباس رزم می دوختند، نه قبض های بیست تومنی و ده تومنی را دیدم که پدران ما توی کوچه و در مغازه از ماشین های بلندگو درا کمک به جبهه گرفته اند، نه قلک هاب نارنجک شکل و قدس شکلی را دیدم که خودمان پر از پول خورده می کردیم و به مدرسه می بردیم، نه پاکت نامه هایی که در تتنوع زیاد و طراحی های زیبا خبر سلامتی برادرانمان را برای ما می آورد.... هر چه بود ماکت بود و باز سازی – إلّا قلیلاً-.
تمام این چیزها و خیلی چیزهایی که هست را برخی از مدیران نیست گمان می کنند. من گمان می کنم در زمانی که سال ها از جنگ گذشته و بسیاری از آثار در دست امانت نداران مستهلک و مفقود شده و به تبع آن اطمینان صاحبان یادگاری ها نیز مستهلک گردیده، دو چیز لازم است. اول دور انداختن نیست، و جستجوی جهادگونه. و دوم ایجاد مخازنی استاندارد برای نگهداری آثار و نمایش آثار به اسم صاحبان آن و عدم تملّک یادگارها توسط موزه یا هر سازمان دولتی. در اینصورت من حق خواهم داشت با یادگارهای موجود در خانه ام به اسم خودم و تحت مالکیت خودم در موزه ملاقات کنم. و آن را با آرامش خاطر برای فرزندم به ارث بگذارم.
نمی دانم چطور این اتفاق در بانک ها افتاده ولی برخی مدیران درباره این کار درموزه های دفاع مقدس از ترجیع بند معروف نمی شود و نیست و نمر دهند و ... استفاده می کنند!
پارک موزه دفاع مقدس- تهران
روح حقیقتی است که اگر از کالبد موزه های دفاع مقدسمان بگیریم یا زیر بار تکنولوژی دفنش کنیم، چیزی برای نسل های آینده باقی نگذاشته ایم. یک موزه هر چقدر هم (های تک) باشد،- کما این که تکنولوژی برای ارائه لازم همهست- با آمدن یک تکنولوژی برتر، دماغش به خاک مالیده خواهد شد. این روح دفاع مقدس است که همیشه می ماند.
امیدوارم وقتی دخترم به بازدید هر موزه دفاع مقدسی که می رود، انگار کند که به بهشت رضا آمده، یا به خانه ساده روستایی برای دین مادر یک شهید. اگر تکنولوژی هم بلد است آرزوی مرا برآورده کند، بسم الله...
سوگنامه ای بر مزارهایی که شهید شدند(1)
سوگنامه ای بر مزارهایی که شهید شدند(2)
هنرهای فوق تجسمی (1)
هنرهای فوق تجسمی(2)
کوچه های موزه دفاع مقدس
حافظه های دیواری
یادداشت آینده ی ما به حول و قوه ی الهی دیدار با آثار و یادگارهای برادران شهید سید کریم و سید جواد خوش قلب است. بد نیست از الآن با این دو شهید کمی آشنا شوید:
محفل اینترنتی شهیدان خوش قلب طوسی
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
هنرهای فوق تجسمی 2
دانشجوی صنعتی شریف باشی، اهل ادبیات باشی، معلم بچه های روستا باشی، لانه جاسوسی اشغال کنی و بشوی نماینده دانشگاه در آنجا، عضو جهاد دانشگاهی باشی، آنهم نه در پایتخت که در سیستان، مخترع باشی، برای مردم کوره ی آجر پزی درست بکنی، اول جنگ نیروی چمران باشی، یک پایت جنوب باشد و یک پایت دانشگاه که با گروهک ها بگیری، توی کردستان دو سال و اندی اسیر اشرار بشوی، بیایی، بروی، بزنی، بگیری، ببندی... و بعد با تمام این حالات، یک خودکار مشکی و قرمز بگیری دستت و شروع کنی به نقاشی. آن هم نه نقاشی که بیان دریافت های عرفانی ات به زبان تصویر.
دفتر نقاشی شهید چمنی اینک در نزد خانواده اش محفوظ است. و من که آن را در سال 76 دیده بودم، بعد از سال ها توانستم با لطف حاج علی آقای عابدی تصویری از آن داشته باشم و در این یادداشت با شما قسمت کنم. با تشکر از محمد فیضی عزیز که این نسخه ها را برایم عکاسی کرد:


در اولین اثر، شخصیتی را می بینیم که شاید خود محمد باشد. قلبش را در آغوش گرفته و نمی دانم که از شهر زادگاهش نیشابور و مسجد جامع آن می گریزد یا وداع می کند.
آن ها که نیشابور را می شناسند، می دانند که مسجد جامع، خود قلب این شهر است. تأثیر عمیق معنوی که این مسجد باصفا و ساده بر نمازگزار می گذارد چیز عجیبی است که باید تجربه اش کرد. حال، گریز محمد، آن هم شبانه از مسجد جامع که خود در همسایگی دیوار به دیوار آن می زیسته، چه معنایی می تواند داشته باشد چیزی است که سخت می توان آن را دریافت. در این نقاشی، دو دست الهام بخش در آسمان او را به سمت مسیری راهنمایی می کند.

در نقاشی دوم، او قلبش را به آن دو دست الهام بخش تقدیم می کند. وجود اشتراکاتی مانند دو دست، قلب، فضای شب و شخصیت موجود در نقاشی ها همچنین تکنیک و رنگ سیاه و قرمز آن ها، ارتباط مضمونی بین این دو نقاشی را القا می نماید. و به نظر من این نقاشی، فریم دوم نقاشی اول است. با همان رمز آلودگی و استعاره تصویری.
نقاشی سوم و باز همان دست ها و این بار به سمت کلمه ی (لا) و یک چهره که در هر طرف، یک رنگ دارد.
پس یادداشت را ناتمام رها می کنم و منتظرم شما درباره این آثار سخن بگویید....
حقیر فقیر حقیقتا چه دارم برای گفتن؟ که آرزوی مقام آنها را دارم. هنرمندان واقعی این عزیزان بودند، خداوند روزی ما هم بکند انشالله.
محمد در برهه ای از زندگی با یک نفر به نام مصطفی جهانشیری که عارف مسلک و هنرمنده دوست میشه و ازون تاثیر میگیره البته یکی دیگه از دوستاش به نام حجت حسن ناظر هم با اون درین رفاقت شریکه جالبه ناظر هم همین سبک نقاشی و قلم داره .
به نظر من حقیر عناصر مشترک تو این آثار رهایی و دل کندن ،حرکت از سیاهی به سوی نور،دستانی که اونو هدایت میکنن،و دستانی که به استقبال اون میرن. فکر کنم تو اون دوره زمانی اینطوری استفاد ه از هنر برای ارشاد و هدایت زیاد رایج بوده و اینو تو خیلی از تابلو هایی که به حسینیه ها و هیئات حداقل چندتا شو من تو نیشابور دیدم زیاد به چشم می خوره حتی آثار چندتا شهید دیگه رو هم دیدم یا حتی تو ادبیات اون دوره هم میشه دید مثل داستان شهید هاشمی نژاد داستان دکتر و پیر و اون مناظره ها؛ تو همش روانیٍ مضمون با یک ذره دقت مخاطب دیده میشه . نکته ی جالب تو آثار شهید چمنی اینه که خودشه شخص اول و میشه اونو نقشه ی راه سیر تکاملی ایشون دیدو...
برام جالب بود دیدگاه هنرمندی درباره ی نقاشی های دایی. این نقاشی ها توی خونه ی آقاجان هست و همه ی نوه ها اونها رو دیده اند.مطمئنم همه شون هم تفاسیر جالبی از این نقاشیها دارند.
من همیشه و از بچگی توی اون تصویر اول دایی رو میدیدم که داره فرار میکنه از شهر و خوب، بودن مسجد توی تصویر برام طبیعی بود چون برای ما همیشه خونه ی آقاجان و مسجد جامع یکی بود، توی صحن حیاط هردو بازی میکردیم( خونه کنار مسجده) آب خونه که قطع میشد میرفتیم سر حوض مسجد آب بازی و ... . ولی خوب نمیدونستم چرا فرار میکنه، شاید چون میخواست شهید بشه.
توی تصویر دوم، اوایل فکر میکردم که اون دو دست قلب رو برای دایی فرستادن، اما بعد فهمیدم اون قلب داییه و آقای میری بعید نیست اون کوهها همون بینالودی باشه که دایی میرفته پاش، با موتور و با دایی کوچیکه. اینها اسراره، به نظرم فقط و فقط دایی کوچیکه که همپاش بوده اینها رو میدونه که اونجا چه خبر بوده.
نقاشی سوم رو زیاد نمیفهمیدم، فقط برای من تداعی آدم خوب و آدم بد بود. همین.
ممنونم از شما و از این پست زیباتون. به من نگاه تازه ای بخشید در مورد دایی و بهم کمک کرد بفهمم رابطه ی چیزهایی رو که شنیده بودم از دایی با این نقاشیها.
بیشتر سوال دارم تا برداشت. چرا خودش با قلبش نرفته ؟ چرا پایین کوه مونده؟ چرا از مسجد جامع تا کوه همراه قلبش اومده ولی از اونجا به بعد فقط قلب قدرت پرواز داره ؟ چرا نقاشی آخر قلب نداره ؟ چرا نقاشی آخر جای قلب خالیه ؟
حالتها و احساسات عظیم معنوی به گونه ای هستند که اگر بخوایم راجع بهشون با کلماتی که نشات گرفته از زمین و تصاویر ذهنی که ما در این دنیا دیدیم صحبت کنیم باعث حقیر کردن اون احساسات و تجربه های ناب میشیم و عظمت اونها رو خراب میکنیم. بخش کوچکی از این تجربه ی معنوی زیبا در نقاشیهای شهید چمنی دیده میشه.فکر میکنم همون تاثیر خودش رو میگذاره و نیاز به شرح اضافه نیست.
....برای مدتی من را بفکر فرو برد ..... یاد نقاشی های شهید چمران افتادم ...........و بعد از مدتی نگاهی به خودم کردم ...........
واقعا این نقاشی ها خیلی خدایی بود.نمی دونم چرا؟!
از تصویر سوم می گویم: لا شرقیه و لا غربیه. شرق و غربی که گرچه از یک جهت در تضاد کامل به سر می برند (تضاد دو رنگ) ولی شباهتی ذاتی به هم دارند. یک انسانند. و تنها به "انسان" ختم می شوند، نه یک موجود متعالی که در نقاشی های قبل تنها دستش - و نه چهره اش- را از بالا می بینیم. شاید آن دستها، دست خداست. که یدالله فوق ایدیهم. و شاید دست اولیای خدا. و دست ها در تصویر سوم شاید همان دست های کوچک و تاریک تصاویر قبلی اند که این بار به برکت سلوکی که شرحش در آن دو تصویر رفته، روشنایی یافته -حالا نمی دانم به چه حسابی باید این تصویر را ادامه دوتای قبلی به شمار بیاوریم!- اما به هر حال تصویر سوم، چهره ای بت مانند و فرعون وار از انسانیت غیر الاهی و طاغوتی را نمایش می دهد، که شهید آن را از هر جهت (هر دو جنبه سیاه و سفید)، با "لا" نفی کرده است. این دست های سفید، ید بیضای موسوی را در مقابل فرعون تداعی می کند. و چهره این بت فرعونی، بی شباهت به شاه معدوم هم نیست. و حتی بگو بن علی تونسی و مبارک مصری! مقایسه اش کنید با چهره نورانی و پر از احساس شهید در تصویر اول
این احساس شهید همون چیزی شده که توی یادداشت بود:" اول مربی عالم خداست، و این یعنی دلت را کف دست بگیری و بگویی خدایا هدایتش کن."یه جور راهنمایی از صمیم قلب خواستن و دل کندن از وابستگی ها، فک می کنم شهید تمام سرمایه ی خودش که قلب و دل ش باشه رو داره دو دستی تقدیم میکنه یه صداقتی داره این تصاویر که نمی دونم از کجا دارم حسش می کنم!
اینکه همسنگرش شهید چمران بوده بعید نیست از مرادش الهام گرفته باشه. نقاشی اول فقط معنی وداع رو نمیتونه داشته باشه. یهجور حالت ترس یا نگرانی در چهره و حالت فرار در اندامش وجود داره. اینکه ترس از چی نمیدونم. شاید ترس وداع با خانواده که به تعیر قرآن آزمایش (فتنه) هستن. و اینکه فرار از چی نمیدونم. شاید فرار از اون دو دست به خاطر همون ترس. ولی در نقاشی دوم حالت فرار تبدیل به کشش به طرف دستها شده که شاید به دلیل قطع تعلقات و وابستگیها به وجود اومده باشه.
خیلی یاد نقاشی های شهید احمدرضا احدی افتادم در "حرمان هور". به نظرم قشنگی این کارها در بی تکلفی و سادگیشان است و این که برای بیان حقیقت خیلی نباید دنبال واژه ها و تکنیکهای محیرالعقول! رفت. درست مثل کلمات و جملات حضرت امام رحمت الله علیه. ای کاش تاریخ اثر و تاریخ شهادتش را هم می نوشتید.
اول از همه به عقیده ی من طراحی ها در نوع خودشون قوی هستن و مثل سبکی میمونن که مختص یک هنرمنده. در نقاشی اول به نظر میرسه قصه، قصه ی بریدن از تعلقات و رفتن به آسمون باشه. این البته قطعی نیست و فقط از روی حدسه. اما نقاشی آخر خیلی پیچیده س و حتی حدس هم نمی تونم بزنم! همون توصیف خودتون از این نقاشی ها خیلی زیبا بود. اینکه شهید سعی کرده اون چیزی رو که با چشم دل میدیده روی ورق کاغذ پیاده کنه.
هر یک از ما ممکن است در جریان زندگی با اتفاقاتی رو به رو شویم که بیان آن در قالب یک تصویر ساده ترین راه حل و در عین حال تأثیرگذارتر به نظر آید. معمولاً توضیح برخی مفاهیم و موضوعات در قالب یک تصویر، نتیجه مطلوب و در عین حال ماندگارتری را به همراه خواهد داشت. در این تصاویر اجزا و نشانه ها در کنار یکدیگر قرار گرفته تا در قالب یک بیان تصویری بازگو کننده یک واقعیت درونی باشند. انسان، دست، قلب، بال ، کوه، آسمان، زمین ، پرواز ، راست و چپ، کلمه لا و استفاده محدود از رنگ ، هرکدام نشانه ای است برای بیان برخی مفاهیم و به گونه ایی در این تصاویر به هم پیوند خورده تا مقصودی را که در ذهن خالق اثر بوده، به تصویر بکشاند. نکته قابل تأمل در این تصاویر، سیر مفاهیم و ترتیب در ارائه اثر می باشد.
احساسم میگه این تصویری از یک رویای صادقه است. تصویری از یک خواب آسمانی. روایت رفتن پیش از رفتن
به نظرم توی طرح آخری دست هایی رو به بالایی که در طرح ها قرار گرفته خواسته ایی که فرد از خدا داره رو نشون می ده و خواسته رو با نوشتن کلمه لا و بعد گذاشتن چهره ی فردی که حالت دو گانگی یا دو رویی یا حتی بیان اینکه درون و بیرون فرد یکی نیست ، مفهومش رو تکمیل کرده در نهایت از طرح میشه این نتیجه رو گرفت که دعای فردی رو نشون می ده که از خدا یه رنگ بودنو خالص شدن و جدایی از دورویی رو می خواد...در سری طرح های اولی هم به نظرم می خواد این پیام رو بده که دلتو اگر خالصانه تماما به خدا بسپری پذیراش جز خدا کس دیگه ای نمیتونه باشه و گریزش از اون مکان به کوه با اشاره آسمانی شاید مثل پیامبر باشه که باوجود کعبه که خانه خدا بود اما در آن زمان خدا اونجا غریب بود و پیامبر یه کوه می رفتن برای عبادت ، شاید چنین شرایطی در آن مکان هم بوده که اون فرد از اونجا به کوه پناه میبره برای ارتباط با خدا.






